«پلیسی جوان بود. بدون لباس فرم، سه تا تیر شلیک کرد. یکی هوایی، دوتا زمینی، یکی از زمینی ها در آهنی باغ باباعلی را سوراخ کرد و خورد به امیرعلی چهارساله. شاهی جلدی دررفت و تا پلیس نفسی تازه کند، صیحهٔ زن باباعلی همه مان را کشاند توی باغ. گلوله خورده بود به شقیقهٔ راست امیرعلی، مثل کسی که خوابیده باشد سرش تکیه شده بود به طناب تاب. عجیب این که بچه چپه نشده بود. پُلُق پُلُق خون از شقیقه اش می جوشید، از روی طناب، شیار می بست و از گوشهٔ تختهٔ نشیمنگاه پایین می ریخت. مثل نخی نازک پایین می ریخت از تابی که هنوز از تک وتا نیفتاده بود. لیلا نای تکان خوردن نداشت. زوزه می کشید. همان دم اول از پا افتاده بود. کمی سینه خیز خودش را کشیده بود اما نرسیده بود. دکتر هاشمی گفت فلج عصبی است اما بیست و چهار ساعت است نتوانسته پاش را تکان بدهد. هفتهٔ قبل تر هم تو تعقیب وگریز مأمور شهرداری، ماشین نبی دست فروش چپ کرد و پسرش مُرد. توت های باغ شان را می فروخت. جوان ترها ریختند سر مأمور پلیس، به قصد کُشت زدندش، لباس شخصی بود. موسی خونین ومالین نجاتش داد اما علی پلنگ پرید و گردنش را مثل گوسفند غل وزنجیر کرد به درخت. تا مأمورهای کلانتری برسند پلیس بینوا همان جا ماند. آخرش هم محروم ناچار شد قفل را ببُرد. بعد همگی رفتیم سمت کلانتری. با اسلحه صف بستند جلومان. سرهنگ نبود. یکی دو نفری سنگ زدند به شیشهٔ کلانتری. معاونش با خواهش و تمنا غائله را فیصله داد. شاهی را گذاشته ام زیرزمین آلمانی که زمان جنگ پناهگاه موشک بود. آلمانی می گوید «الآن بگیرنش می شه علف دم تیغ.»»
منبع: متن کتاب
| Weight | 0,37 kg |
|---|---|
| شابک | 9786220108092 |
| پدید آورندگان | نويسنده :افروزمنش ، مهدی |
| انتشارات | نشر چشمه |
| وضعیت | نو |
| صفحات اول در خانهٔ کتاب ایران |
Be the first to review “پشت خط” Cancel reply



Reviews
There are no reviews yet.