«در این لحظه فریادی بی مهار به گوش رسید. توبا به جائی خیره شد و گوش داد و گفت: «آقای مقدسی است، درد استخوانهاش عود کرده» و از جا برخاست. از طبقه دوم پایین رفت و وارد محوطه شد. آنها پشت پنجره ایستاده بودند. توبا از پله های آسایشگاهی پایین رفت. آقای مقدسی روی تخت دراز کشیده بود و فریاد می زد. شمدی تا سینه اش را پوشانده بود. لبهایش گشوده شده بود و می لرزید. چند نفر روی تخت ها نشسته بودند و سیگار می کشیدند.
توبا شمد آقای مقدسی را کنار زد، پوست سربی اش پدیدار شد. با دست پیشانی اش را لمس کرد و به چشمانش خیره شد و گفت: «چشمهایت می گویند درد نمی کشی» آقای مقدسی پلک ها را بر هم گذاشته بود و بی صدا می خندید.
توبا گفت: «تو مرا به اینجا کشانده ای که بازی کنی!» صدای خنده شان قطع شد، ولی آقای مقدسی ریسه رفته بود. و صورت چروکیده اش می لرزید.
توبا گفت: «تو همیشه دردسر ایجاد کرده ای، همیشه بی دلیل می خندی، همیشه بی دلیل گریه می کنی و بهانه می گیری! و سیلی محکمی به گونه اش نواخت. آقای مقدسی سرش را زیر بالش پنهان کرد ولی هنوز شانه هایش می لرزید.»
توبا گفت: «امروز پس از سالها یک نفر به این واحد آمده و شما عربده می کشید، اگر بار دیگر همچون صدائی را بشنوم، هر کس که باشد از اینجا اخراج می شود.» و از آسایشگاه خارج شده از سنگفرش گذشت و به طرف اتاق پذیرایی رفت.
رئیس واحد شرح می داد که: «آن سالها اینجا برهوت بود، فقط آن افرا وجود داشت و وقتی آنها با کامیون از راه رسیدند، پائین ریختند و در سایه همین درخت نشستند، ظاهرآ یکدیگر را نمی شناختند، از جناحهای مختلف بوده اند، شاید دشمن یکدیگر بوده اند، ولی اینجا عقایدشان را فراموش کرده اند، ضرورت ایجاب می کرده، قبلا بجای آن دیوار سیم خاردار بود، در همان روزها کشیدند، نگهبانهای ما پشت سیم ها بودند.»
توبا گفت: «حالا فقط خاطرات بعد از اینجا را به یاد دارند، زندگی آنطرف این دیوار را فراموش کرده اند.»
رئیس واحد گفت: «ساعتها چشم و گوش بسته توی کامیون تلنبار شده بودند، اینجا هم آفتاب به سرشان می تابید، مبهوت بودند، یکی یکی به چادر بازجویی می آمدند، دست هاشان از پشت بسته بود. آنها را به صندلی می پیچیدند. ناخوش بودند، سرگیجه داشتند، غثیان می کردند. از همان روز بود که بیشترشان اسم و رسمشان را انکار کردند. ارادی بوده، هر چند که فرقی نمی کند. حتمآ مصالحشان ایجاب می کرده. توی آن جمعیت، مأمورها نمی توانسته اند آنها را بشناسند. آنها هم توی هر بازجویی اسمی برای خودشان انتخاب می کردند. با این حساب بازجوها نمی دانستند سؤالات خاص هر کس را از چه کسی بپرسند. با هر ضربه یک صدا از گلویشان بیرون می پریده، نه اینکه حرفی بزنند. مقصودم اینست که حتی فریادشان را توی سینه هاشان حبس کرده بودند.»
منبع: متن کتاب
| Weight | 0,14 kg |
|---|---|
| شابک | 9789643054878 |
| پدید آورندگان | نويسنده :خسروی ، ابوتراب |
| انتشارات | نشر مرکز |
| وضعیت | نو |
| صفحات اول در خانهٔ کتاب ایران |
Be the first to review “هاویه” Cancel reply











Reviews
There are no reviews yet.