«چند قدم مانده به حمام، نبش کوچهٔ سراشیبی، جلوی گل فروشی چند نفر ایستاده اند و با هم حرف می زنند. در چهره هایشان آن هیجانی را نمی بینم که در تماشاگران آتش در میدان می دیدم. هیچ کدام جوان نیستند. همسن وسال های پدرم هستند. صاحب گل فروشی را می شناسم. از پشت شیشه می بینم پشت میز کوچکی ایستاده و رادیو ترانزیستوری کوچکی دستش گرفته است. معمولاً قرارهایمان را جلوی همین گل فروشی می گذاشتیم، بغل باجهٔ تلفنی که الان یکی از توش آمد بیرون. می رسم به مغازه، می پرسم چه خبر؟ ساعت حکومت نظامی را جلو کشیده اند. از ۱۲ شب به ۹ شب. حالا از ۹ شب تا ۵ صبح کسی حق ندارد در خیابان باشد. به حرف هایشان گوش می دهم. یکی شان می گوید «کار خودشونه. این کارها را کردن که نظامی ها را بیارن رو کار». یکی دیگر می گوید «فیلم دانشگاه را دیدی دیشب تلویزیون پخش کرد. کی تلویزیون از این کارها می کرد. دارن مردمو تحریک می کنن!» به ساعتم نگاه می کنم. هنوز ساعت چهار هم نشده. دیر نیست. خیالم راحت می شود. آسوده تر به طرف بالا، طرف میدان شعاع می روم. خیابان ها از همیشه خلوت تر است. نبش میدان چند نفر جلوی نانوایی بربری در صف ایستاده اند. سربالایی کوچه مان را بالا می روم. مادرم و عمویم جلوی در منزل ایستاده اند. همسایه ها هم همه بیرون اند. سر کوچه شلوغ است. سلامی به مادرم و عمویم می دهم و به طرف سر کوچه می روم. خیابان سنایی راه بندان شده است.
روزها و هفته های اول ورودم به تهران شهر آرام بود. به کتاب فروشی های روبه روی دانشگاه رفتم و آن طرف ها را گشتم. فرق زیادی با یک سال پیش اش نداشت. بعد به میدان شاهپور و میدان شوش رفتم و در میان جمعیت قدم زدم. مردم همه عادی. انگار نه انگار هفده شهریوری بوده، مردم را به گلوله بسته اند. انگار نه انگار حکومت نظامی است. همه سر در گریبان مشغول خرید و سوار تاکسی شدن و به اداره رفتن. اما بعد یواش یواش شروع شد. خبرهای اعتصابات. تظاهرات خیابانی و شعار «مرگ بر شاه». صبح از خانه بیرون می رفتم و تو خیابان ها راه می افتادم ببینم کجا تظاهراتی هست. دیگر معلوم بود سربازها رو به جمعیت شلیک نمی کنند. این سو و آن سوی شهر گروه هایی از آدم های همسن وسال خودم یا قدری مسن تر راه می افتادیم و شعار می دادیم. دیگر راحت می شد فریاد زد «مرگ بر شاه». باورکردنی نبود! می گفتیم «بگو مرگ بر شاه!» و دستمان را در هوا تکان می دادیم. وقتی سربازها را می دیدیم برمی گشتیم و پا به فرار می گذاشتیم و تو کوچه های باریک می پیچیدیم. وقتی پشت به سربازها می دویدم و صدای گلوله ها را از پشت سر می شنیدم فکر می کردم هر آن ممکن است گلوله ای به سرم بخورد یا به پشتم بخورد و از سینه ام بیرون بیاید و تمام.»
منبع: متن کتاب
14 آبان روز آتش: گفت وگو با انقلاب
ناموجود! شما همواره میتوانید کتابهای ناموجود در مونیخ را با ثبت درخواست از ایران دریافت کنید.
ناموجود Out of Stock Latest Price آخرین قیمت : 7,40 €
«چند قدم مانده به حمام، نبش کوچهٔ سراشیبی، جلوی گل فروشی چند نفر ایستاده اند و با هم حرف می زنند. در چهره هایشان آن هیجانی را نمی بینم که در تماشاگران…
SKU: 6064471948927
TBA
Preorder
| Weight | 0,2 kg |
|---|---|
| شابک | 9789642135172 |
| پدید آورندگان | نويسنده :صافاریان ، روبرت |
| انتشارات | نشر مرکز |
| وضعیت | نو |
Be the first to review “14 آبان روز آتش: گفت وگو با انقلاب” Cancel reply



Reviews
There are no reviews yet.